حسن پيرنيا ( مشير الدوله )

2593

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى )

و تمام ملتزمينش عازم ارمنستان گرديد و نزد خسرو رفته چنين وانمود ، كه او بر شاه پارس ياغى گشته . خسرو ، كه در اينوقت در قصر زمستانى خود ، در ايالت اودى در شهر خاق‌خاق بود ، از اين قضيّه خوشنود شد و او را خوب پذيرفت . آناگ از راه تزوير به او گفت : من نزد تو آمده‌ام ، تا باهم انتقام از دشمن مشترك بكشيم . پادشاه چون ديد ، كه او با تمام خانواده‌اش آمده ، حرفهاى او را باور داشت ، احترامات زياد به او نمود و مقام دوّم را در مملكت به او داد . پس از آن روزهاى سخت زمستان در شادى و شعف گذشت و چون دروازه‌هاى بهار باز شد پادشاه به واگارشاباد واقع در ايالت آرارات رفت و در اينجا باز به اين فكر افتاد ، كه قشونى جمع كرده متصرّفات شاه پارس را غارت كند . پارتى چون از نيّت خسرو آگاه شد ، وعده‌اى ، كه به اردشير كرده بود ، بخاطرش آمد و نيز چون ميخواست مملكت پهلو از آن او شود ، خيانت كرد . توضيح آنكه چنين وانمود ، كه ميخواهد از امور سرّى با او حرف زند . بعد ، همين كه پادشاه را بگوشه‌اى برد و او را تنها ديد ، با برادرش شمشيرهاى تيز را كشيده او را كشتند . پس از آن شايعه قتل پادشاه به زودى انتشار يافت و صداى ناله و ضجّه مردم برآمد ، ولى در اين احوال قاتلين بر اسب‌هاى خودشان نشسته فرار كردند . رؤساء قشون ارمنى سپاه را به چند قسمت تقسيم كرده بتعقيب آنان پرداختند و فراريها را در تنگى محاصره كرده برود انداختند ( مقصود رود ارس است ) . بعد برگشته مراسم سوگوارى برپا داشتند و تمامى اهالى عزادار شدند . پادشاه پيش از آنكه جان تسليم كند ، فرمود ، كه تمام خانواده ( قاتلش ) را نابود سازند . در اينوقت كشتارى بزرگ شروع گرديد و بزرگ و كوچك و اطفالى ، كه دست راست را از دست چپ تمييز نميدادند و حتّى زنان از اين كشتار جان درنبردند . فقط دو كودك كوچك را دايه‌هاى آنها از كشتار اولاد پارت نجات دادند ، يكى را به پارس بردند و ديگرى را بيونان . فصل سوّم - شاه پارس از شنيدن اين قضيّه غرق شادى گرديد . بامر او رقصها